نجم الدين ابو الرجاء قمى
121
تاريخ الوزراء ( فارسى )
جمال الدين ابو معشر همدانى ، كدخداى امير حاجب عبد الرحمن بن طغايرك بود ، خاندانى قديم و خطى و فضلى نيكو داشت . غواص درياى سخن بود ، اما در باب مروت ، ورق او شكسته بودند . اگر در مهتاب نان خوردى ، از سايهء خويش ترسيدى . اگر دوزخ به وى سپردندى ، آتش به كس ندادى . جز مگس همسفرهء او نبود . به وقت نان خوردن دود روى او ، كم از دود مطبخش نبودى . بر چهار سوى خساست علم برافروخته بود . نان او به رنگ زمين بود ، نه سپيد نه سياه ، نه ازرق نه كبود . كس ندانست نان او چه رنگ دارد . اگر صداى او بودى ، به جواب دادنى ، نه بر اصل هم بخل كردى . نقش سفرهء او « و لا تمسوها بسوء » بود . در عمل همچنان بخيل بود كه در عزل . چشم كور را ، روز و شب يكى باشد . از كاسهء او كاسهء سر نديدندى . متعلقان او از آنجا كه چيزى نخوردندى ، نه از نيكويى ( 107 پ ) صورتها بر ديوار بودى ، خلق عيسى ، عليه السلام بودند ، مخلوق نامرزوق ، چون بچه بودند در شكم مادر كه به بوى آنچه ديگرى خورد قناعت كند . بر خوان او جز فرشته و مگس حاضر نيامدى . « فسيكفيكهم اللّه » پيوسته به زبان او بودى . اگر كسى كاسهاى از شوربا بخوردى ، ديگى از سكبا بر روى او بيختندى . در ديگ او ، گوشت آن وقت ديدندى كه ديگ به عاريت به كسى دادندى . او را زندگانى برابر خرج روز نبود . به زبان او ختم سليمان بود . اسب او شبديز فرهاد بود ، كه جو نخورد . نان كور را ، هيچ دلخوشى برابر آن نباشد كه او را گويند : نان از گندمى است كه خداوند ، عز و جل ، آدم را به يك دانه كه از آن بخورد ، از بهشت بيرون كرد . عمادى شاعر را پسرخواندهاى بود ، نام او صديق ، كه تازه سر از گريبان او برآورده بود . اگر در آينه نگريستى ، او را از خويشتن بوسه آرزو كردى . اگر آن زنان كه يوسف را ، عليه السلام ،